تبليغاتX
خط هفتم
هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند...بدانگونه که احساسش می کنند هست
چیزی که دلم رو نلرزونه هدفم نیست....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 20:47  توسط yalda  | 

به قول ژان پل سارتر: ديگر مردن هم آسان نيست...

امروز 19 تير 87

يه سال از بودن با كسي كه دوسش دارم گذشت...يه عالمه حرف واسه نوشتن دارم...دلم مي خواد همه رو بنويسم كه سبك شم...

23 سالمه و كلي كار تو زندگي واسه انجام دادن دارم...اما خوبم..يعني يه جورايي ديگه نگران نيستم...مي دونم كه كم كم همه چي رو به راه ميشه...

سن خوب و بديه...خوبه چون يه عالمه فكر قشنگ داري ..يه عالمه تصميم هاي بزرگ و يه عاتمه انر‍‍‍ژي...نه واسه تغيير دادن دنيا واسه تغييير دادن خودت...بده چون بايد يه تصميم عجيب غريب بگيري..كاش ميشد آدم علم غيب داشت..هرچند اون موقع همه چي كن فيكون مي شد...دنياي بدي شده...مامان ميگه هيچ چيز بهتر از سلامتي  و هيچي بدتر از بي پولي نيست...راست مي گه...الان با پول همه كاري مي شه كرد...كاش ملاك انتخابم اين جور چيزها نباشه...هرچند مي دونم كه خونواده انتظار دارن كه آدم معقولي از اين نظر انتخاب كنم...خاله و دايي و فك و فاميل ميگن اين دختره آخرش با...

دوست ندارم به اين چيزها فكر كنم...دلم مي خواد بكنم از همه و تنها زندگي كنم...دلم مي خواد مستقل شم...

ميشم...يه سال ديگه مونده...

اين ترم هم تموم شد...امتحانها اعصاب خورد كن نبودن...هر چند كه هميشه يه چيز واسه اعصاب خورديت پيدا مي شه...اما چه اهميتي داره...بهتر شدم از اين نظر منتها هنوز كلي كار داره كه مسلط شم به اعصابم...طبق معمول از نمره هام گله دارم ...خيلي بي انصافن...اما مهم نيست...مي گذره...خدا مي دونه و اونها...

اومدم رشت...10تير رسيدم رشت...

شوهر خالم بيماريش عود كرد و رفت واسه شيمي درماني...2 تا ني ني كوچولو داره...موندن خونه ي ما...وقتي رسيدم خونه 2 تا فرشته ديدم...چقدر معصومن بچه ها....تا شنبه پيشمون بودن و بعدش مامان و بابا و دايي و خاله ام رفتن تهران و اونارم بردن...شوهر خالم بچه هاشو مي خواست...ديشب بابا و مامان اومدن خونه...اين مدت همه چي برام عجيب بود ...حرفهاي ديشب مامان هم بيشتر فكريم كرد...عجب از اين آدمها و عجب از خداعجب از 2 تا بچه كه بايد عمري بگذره و بزرگ شن...برن مدرسه..دانشگاه..ازدواج و بچه و هي بگرده و بگرده تا بشن جزو تاريخ...يه روزي هم اونها تو وبلاگشون مي نويسن...شايد هم از من نوشتن...شايد از مرگم...

عجب از خدا كه تا كي مي خواد اين گردونه روبچرخونه...عجب از اين همه آدم كه اومدن و رفتن ...عجب از من كه با اينكه مي دونم هيچي تو اين دنيا ارزش نداره باز خودمو درگير چيزهاي بي خود مي كنم...

عجب از شوهر خالم كه همه چي براش به روز و ساعت بنده...مامان ديشب مي گفت دكتر گفته اين بيماري 3 تا دوره ي 5 ساله داره و شوهر خالم تو دوره ي سومشه...يعني تهايتا 5 سال ديگه با ماست...دارم ديوونه ميشم خدا...باورم نمي شه كه مي دونيم يه آدم كي ميره از پيشمون و كاري نمي تونيم بكنيم...به شوهر خالم حسوديم ميشه...حتما خيلي دوسش داري كه بهش فرصت دادي كاراشو راست و ريست كنه...

هرچند كه كل عمر به آدمها اين فرصت رو مي دي اما چه كني كه ماها فراموش مي كنيم...

خدايا ميدونم كه كار از بنده گذشته...خودت بهش بيشتر فرصت بده... به خاطر خودش...زنش...بچه هاش..به خاطر من كه خيلي دوسش دارم...دلم مي خواد باشه...آينده  عجيبه...كاش مي شد زمان رو نگه داشت...كاش هيچي جلو نمي رفت...مي دونم حرفم مسخره هست...بايد بگذره...اما كاش خوب بگذره...نمي خوام اتفاقهاي بد جديد بيفته خدا...چرا نمياريم پيش خودت...

باشه باشه...نمي گم ديگه...بايد بمونم...اما به خودت قسمت مي دم بهم قول بده خيلي نگهم نداري اينجا...

بزرگترين تغييري كه تو اين مدت كردم اينه كه حالا همه چي رو راحت مي سپارم به خودت و فقط نگاه مي كنم به عظمت و قدرتت...

همه چي با خودت...هر طور تو صلاح بدوني...

فقط كمكم كن تو همه ي لحظه هاي زندگيم طوري باشم و زندگي كنم كه واسه تو واسه آدمهايي كه دوسشون دارم و واسه خودم چيزي كم نذاشته باشم...

امروز سالگرد عشقمه...تو اين يه سال يه عالمه اتفاقهاي خوب و بد افتاد...راستشو بخواي به آينده كه فكر مي كنم قلبم يه جوري مي شه.... دلم مي خواد يه زندگي پر عشق واقعي و پاك و قوي و زياد و بي غل و غش داشته باشم...گاهي وقتها دلم مي گيره...هنوز اون عشقي كه مي خوام تو زندگيم نيست...بزرگترين آرزوم اينه كه عاشق بمونم و بمونه...دلم نمي خواد از عشقم تو وبلاگم بنويسم ...شايد بخونه و بد برداشت كنه...فقط مي خوام بدونه كه دوسش دارم...با اينكه حس مي كنم تو خيلي چيزها اصلا مثل هم نيستيم...اما خودش نوشت اگه كسي اونجوري كه دلت مي خواد دوست نداشته باشه دليل نمي شه كه با همه ي وجودش دوست نداره...

اميدوارم امروز كه ميريم بيرون بهمون خوش بگذره...دلم مي خواد فوق العاده باشه همه چي...ميشه مگه نه خدا؟

.

.

.

I AM YOUR PRIVATE SOUL SECURITY

I BELIEVE IN YOU

 آخ جووووووون تابستون اومد و قراره يه عالمه اتفاقهاي قشنگ بيفته...كلي كار مي تونم انجام بدم....خدايا شكرت...

خودمونيماااا خيلي بزرگ شدم...سال 6 و سال آخري...واي كه چه حالي ميده ...كار و زندگي...اونم مستقل...ديگه بايد رو پاي خودم واستم...

life I find you

خدايا كمكم كن درگير چيزهاي بي خود نشم...كمكم كن بتونم بين اين همه آدمي كه دور و برم هستن و گاهي وقتها بد جور در گير ميشن راه درست رو پيدا كنم...كمكم كن دوست داشته باشم و تو تك تك لحظه هام رفتارم اينو نشون بده...عاشق نگهم دار...همه چي رو دادم دست خودت...يه جوري سر هم كن كه بهتر از اون نشه...مي دونم كه هميشه همين كارو مي كني...

كمكم كن بفهمم عظمتتو...مواظب شوهر خالم باش...باور كن فعلا بهش احتياج داريم...خسيس نباش ...يكم بيشتر بهمون قرضش بده...بهترينمي...دوست دارم.

ديگر مردن هم آسان نيست...تو بخواه كه آسون بميرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 14:33  توسط yalda  | 

I'm not a perfect person
As many things I wish I didn't do
But I continue learning
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you

I'm sorry that I hurt you
It's something I must live with everyday
And all the pain I put you through
I wish that I could take it all away
And be the one who catches all your tears
That's why I need you to hear

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 22:15  توسط yalda  | 

I know I never loved this way before
And no one else has loved me more
With you I've laughed and cried
I have lived and died
What I wouldn't do just to be with you

I know I must forget you to go on
I can't hold back my tears too long
Though life won't be the same
I've got to take the blame
And find the strength I
need to let you go

Just walk away
Just say goodbye
Don't turn around now
you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you

So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away

There'll never be a moment I'll regret
I've loved you since the day we me
For all the love you gave
And all the love we made
I know I've got to find
the strength to say

قشنگه...خیلی قشنگه...اومدم خونه... رشت همیشه قشنگه...باید تصمیم بگیرم...یه تصمیم مهم...اینکه می خوام ادامه بدم یا نه... چقدر بعضی وقتها جدی شدن مسایل چندش می شه...می ترسم از این جور تصمیم ها...خدایا کمکم کن...امروز خیلی هوامو داشتی...به پاکی و عظمتت قسم که یهو فهمیدم چی شد که اونجوری شد...بازم کمکم کن...بهم قدرت بده درست فکر کنم و محکم باشم...نلرزم..نلغزم...دلم گرفته...چرا باید بزرگ شم آخه...

دارم ناشکری می کنم...می دونم...معذرت می خوام...اما تنها کاری از دستم بر نمی آد...باید باشی ...همه ی لحظه ها....

خسته ام خدا...دوست دارم...

مربع بودن الان به درد می خوره...باید واستم و یه نگاهی به گذشته بندازم...فقط تا بی نهایت رفتن مهم نیست...چطور رفتن هم مهمه...مرسی از راهنماییتون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 15:3  توسط yalda  | 

هم می تونم یه دایره باشم و دور خودم بچرخم... هم یه خط صاف که تا بی نهایت برم...

از دایره بودن به خط صاف بودن گرایش یافتم...بلکه تو بی نهایت یه اتفاق عجیب بیفته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 13:35  توسط yalda  | 

یه اتفاقی باید بیفته که همه چی دوباره شروع شه...شاید از نو ... شاید هم از ادامه اش. اما باید یه اتفاقی بیفته...

یه جای کار می لنگه...کاش می شد یه جا رفت و فقط داد زد...

یه وقتهایی از حس هام خسته می شم...از حدس زدن ها و درست در اومدن ها...از فکر آدمها رو خوندن...از خواب دیدن...از تعبیر شدن ها...دلم می خواد خنگ باشم...اما وانمود به نفهمیدن می کنم...دنیای خنگ ها دنیای قشنگیه...

ولی بعدش پشیمون میشم...ترجیح می دم یلدا باشم  نه ...ای بابا...

پس کی می خوای شروع کنی یلدا...تا کی می خوای دور خودت بچرخی... داره می گذره و تو هنوز درگیر فکرها و باید ها و نباید هاتی....نمی خوای نتیجه بگیری؟... نمی خوای ببندی و بذاری کنار؟...

خیلی وقته از ته دل نخندیدی...خیلی وقته مرض نریختی...خیلی وقته با خیال راحت نخوابیدی...

کاش بقیه می فهمیدن که آدمها بعضی وقتها ناخواسته درگیر یه سری چیزها می شن که از همه چی عقبشون نگه می داره...کاش می فهمیدن که می خوام خیلی کارها کنم اما فکرم آزاد نیست...می خوام بلند شم اما نمی تونم...

کاش خودمم بفهمم که دیگه بسه...فکرهام عین باتلاق شده...هر چی بیشتر می مونم توش اسیر تر میشم...اما چی کار کنم...تقلا هم بدتر درگیرم می کنه...

یه اتفاقی باید بیفته...مگه نه؟

.

.

.

نه...مسخره ست اینطوری فکر کنی یلدا...احمق نباش...اگه چشاتو وا کنی کلی اتفاق می بینی که افتاد و نفهمیدی و کلی اتفاق تازه که داره میفته و انگاری تصمیم نداری باز ببینیشون...

می دونی عین چی شدی؟... یه آدمی که گیر کرده تو لجنزار...خودش دست و پا و چشاشو بسته و داره تو رویاش می بینه که تو آسموناست و پرواز می کنه...شایدم رو شن های ساحل دراز کشیده...یا شایدم تکیه داده به عشقش... قشنگن اما واقعیت اینه که آخرش همین رویا ها رو هم نمی تونه تصور کنه...هم این دنیا رومی بازی هم اون دنیا رو یلدا...به همون خدا قسم داری بد می بازی...خراب کردی...شدی قمار بازی که قمار باز بودن رو معنی کرده بازنده ی قمار...

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست!

در خود بطلب هر آنچه خواهی تویی!

هان ! تا که سر رشته ی خود گم نکنی!

خود را ز برای نیک و بد گم نکنی!

رهرو تویی

راه تویی

منزل ..تو

هشدار که راه خود...به خود گم نکنی!

hey you...don't tell me there is no hope at all..together we stand ,devided we fall...

hey you...out there in the cold...getting lonely, getting old...can you HELP me?

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 14:47  توسط yalda  | 

اگر فریاد بزنید می شنوند...آهسته بگویید تا گوش کنند.... . . . دلم گرفته...فردا میرم مشهد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 22:12  توسط yalda  | 

چهار شنبه 29 اسفند 86

برخیز و مرد باش ولیکن حذر حذر

زنهار ..بی گدار نباید به آب زد

آخرین روز ساله...باورم نمی شه که یه سال دیگه گذشت...نمی دونم داره چی میشه و می خواد چی بشه آخر و عاقبت این گردش ایام...

نوشته ام به نام خدا نداشت...خدایا بدون که با یاد تو دارم می نویسم...

می خوام اعتراف کنم...فکر کنم جراتشو دارم...تصمیم خاصی واسه نوشتن نداشتم...اونم امروز..اما تو که می دونی..یه وقتهایی اتفاقهای عجیب غریب می افته که مثل گلدونیه که می خوره تو سرت..

صبح بابا یه تقویم نشونم داد که 2 تا اسکناس زمان شاه دو طرفش بود...عتیقه!!

یاد یه هدیه قدیمی افتادم...بهش گفتم واستا حالا من یه چیزی نشونت بدم...تو یه کیف قدیمی کلی خرت و پرت داشتم...بینشون یه 20 تومنی زمان شاه بود...مامان تو دوران دوستی با بابا اینو داده بود بهش...پیش دانشگاهی که بودم...یه روز که بابا داشت وسایل قدیمیشو مرتب می کرد اینو داد به من...

امروز که نشونش دادم...چشاش یه جوری شد...می دونم که یاد گذشته افتاد...یه نگاهی بهم انداخت و رفت نشون مامان بده...نمیدونم به هم چی گفتن و چی کارش کرد...به گمونم گذاشت لای همون تقویم...

از اتاقم که رفت بیرون خرت و پرتهای کیفم رو ریختم بیرون...آه از گذشته...یاد کل 5 سال پیشم افتادم...همشونو پاره کردم...نمی دونم چرا...اما کار خوبی کردم...

حالا می خوام اعتراف کنم...

من عوض شدم...بد شدم...از چیزهایی حرف می زنم که ارزش گفتن ندارن...ظاهر بین شدم...بد دلی می کنم...دارم از همه ی چیزهای خوب دور می شم...دیگه اون شور و شیطنت قبلی رو ندارم...خودمو در گیر مزخرفات کردم......دارم سقوط می کنم...

تو لین9 ترمی که رفتم ارومیه خیلی روزگار چرخید و چرخوندم...

درسته که خیلی چیزها یاد گرفتم اما خیلی هم زجر کشیدم...کاش می شد همه چی از ذهنم پاک می شد...فردا یه سال جدیده...کاش منم جدید شم..دوستهای خوبی دارم...همشون کم کم آینده شون معلوم شده...چقدر عجیبه خدا...یه عمر باها شون زندگی کردم...حالا هر کی پی یه چیزه...مهشاد ازدواج کرد...سعیده هم عقد کرد...خوشبخت باشن...ندا هم عروس شد و رفت...فاطمه هم که باید کم کم نی نی بیاره...زری...زری هم ...رابی ؟ میدونم که اونم می پره...جالبه...بچه گی و بزرگی...چی دارم می گم...خودمم نمی دونم...خدایا فقط ازت واسشون سلامتی می خوام و خوشبختی...

خودم؟؟؟؟ نمی دونم...یه وقتهایی از آینده می ترسم...سست می شم...هدفهام یادم می ره...خدایا کمک کن ..

تا کی به انتظار قیامت توان نشست

برخیز تا قیامتی به پا کنی...

چند شب پیش خواب دیدم دفن شدم...تو قبر...خیلی بد بود...بیدار که شدم قلبم نمی زد...میترسم از تنهایی و تاریکی قبر... منم میمیرم مگه نه؟...خدایا چه جوری میمیرم؟ کی میمیرم؟...میترسم...از مردن نه...از این سوال ها...

حس می کنم خیلی وقت ندارن...نمی دونم چرا...خل شدم نه؟...

صبح بیدار میشم...صورتمو می شورم...ارومیه باشم..آرایش میکنم میرم دانشگاه...معلوم نیست تو دانشگاه چی می شه...میام خوابگاه..می خوابم...شام می خورم...کتاب می خونم..می خوابم...نگران چاق و لاغر شدنمم...لک رو صورتم..رنگ موهام...اینکه کوتاشون کنم یا نه...لباس جدید..ست کردن لباسها...اینکه فردا چی بپوشم..ریملم تموم شده یا نه...قیافم چطوره...فلانی چی گفت...کی زنگ زد...کی کجا رفت..کی می خواد چی بخونه...کی چی کاره هست و کی چی کاره می خواد بشه...کله ام پره مزخرفاته...کتاب که می خونم گریه ام می گیره...می نویسم بلکه آروم شم...

می خوابم...اگه رشت هم باشم که صبح تا شب دنبال کارهای عقب افتاده و خرید هام هستم...

خدایا خسته شدم...

پس کی زندگی کنم...

چرا به فکر خودم نیستم...چرا اینقدر درگیر شدم...نمی خوام این یلدارو....

مرد نبرد باش که در این کهن سرا

کاری محال در بر مرد نبرد نیست

....

Wait for some one to release me…

My body is saying let’s go…but my heart is saying NO…

 نمی خوام همه چی رو بریزم دور و عارف شم...می خوام باشم و زندگی کنم و عارف شم...تارک دنیا شدن که فایده نداره...اما تارک بعضی چیزها شدن عالیه...

آرزوهای جدید و هدفهای جدید دارم...حس میکنم می دونم باید چیکار کنم...

حرفام نا مفهومه..می دونم...یه وقتایی اینطوری می شه دیگه...نصف حرفهام تو کله ام نوشته می شه...جدی نگیر...دنیای دیوونگیه...

حسم نسبت به سال 87 چیه؟

خیلی خوب....چون 7 داره...خوب بخند...حسم اینه دیگه...

تازه 2 فروردین میریم مشهد...دلم واسه امام رضا یه ذره شده...5 ساله نرفتم مشهد...خدایا کمکم کن امسال همونطوری باشم که تو دوست داری...کمکم کن درست زندگی کنم...دروغ نگم...حسود نباشم...بد دلی نکنم...مهربون باشم...بد قول نباشم...درس بخونم...تا اونجا که می تونم به بقیه کمک کنم...عصبی نشم...دل کسی رو نشکونم...تهمت نزنم...زیر آب کسی رو نزنم...دلم رو صاف کنم...تلاش کنم تا به هدف ها و آرزوهام برسم...کمکم کن یادم نره که هستی و می بینی...سلامتی بده...به پدرو مادرم خواهرم کسایی که دوسشون دارم....خودم...

خیر پیش بیار و اتفاقهای خوب..کمکم کن برنگردم از اینی که تصمیم گرفتم باشم...کتاب بخونم...کتاب بخونم...کتاب بخونم..خدایا کمکم کن یادم باشه کی هستم چرا هستم چی می خوام باشم و الان کجای کارم...کمکم کن تو هر شرایطی بهترین تصمیم رو بگیرم و هیچ وقت نگم ای کاش فلان کارو می کردم...

خدایا کمک کن امسال همش خیر باشه و خوشی و سلامتی و صداقت وشادی و برکت و بخشش و محبت و مهمتر از همه ....عشق...

عشق به تو ...به آدمها...به طبیعت...به زندگی...به زندگی کردن...به سالم زندگی کردن...به اعتقادات پاک...به گذشت...به زیبایی... به همه ی خوبی ها...

کمک کن دوست داشته باشم و طوری باشم که تو هم دوسم داشته باشی...

سلامتی بده ...سلامتی بده ...سلامتی بده...به همه ی عزیزام...به پدر و مادرم...قلب پاک بده و بی ریایی و ...آرامش بده و فکر راحت....شادابی بده و قدرت... قدرت زندگی کردن...قدرت ایثار...قدرت بخشش...قدرت چشم پوشی...قدرت تصمیم گرفتن...قدرت اعتراف کردن...قدرت پاک بودن و پاک موندن...قدرت درس خوندن...قدرت عملی کردن هدفهام...

کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...نیازم به تو و امیدم به دستهای مهربون و پر برکتته...دوست دارم...منو ببخش به خاطر همه ی این سالهایی که گذشت...به خاطر همه ی گند بودنام...همه ی حماقت هام....همه ی گناهام...بهم فرصت بده با شروع یه سال جدید یه یلدای جدید باشم...باش و کمکم کن به یادت باشم...

 

امروز یه صحنه ی قشنگ دیدم...یه پیرزن با چادر سفید گل گلی که شوهر پیرشو که رو ویلچر نشسته بود و چشاش نمی دید رو هل می داد...کمر پیرزن خم بود اما نمی دونم عشق تا کجاها می بره آدمها رو که بی اعتنا به ماشین ها فقط هل می داد و باهاش حرف می زد...خدایا بهشون سلامتی بده و عاشق نگهشون دار..

همه ی اونهایی که رفتن رو ببخش و بیامرز و عیدی بهشون...هر چی دوست دارن بده...

آمین...

.

. 

 

افسانه ها هیچ وقت حقیقت ندارند و غیر ممکن یک افسانه است...

به یاد کوروش کبیر...نوروز تون اهورایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29ساعت 23:42  توسط yalda  | 

بالاخره ...بعد قرنها تموم شد....دیروز...پنج شنبه ۲ سپندارمذگان سند ماشین به نامم شد...

وای از دنگ و فنگش...

یه نصفه روز که طول کشید پلاک بهم بدن...خیلی خسته کننده بود...اما با نمک بود...مخصوصا وقتی داشتن پلاک قبلی رو می کندن و جدیدرو نصب می کردن...

۲ روز هم رفتیم و اومدیم تا سند به نام شد و دادن دستمون...

دفتر خونه جای بامزه ایه یه عالمه آدم میان و میرن...هر کی یه تیپه...دنیای عجیبیه...

بگذریم...

هی...ماشین خریدم...خو حالا واسم خریدن...چه فرقی داره...آخرش خودمم می خرم دیگه...

پرادو... ای بابا چه فرقی داره...گیر دادیااا...پراید

سفید..

هنوز نشستمش...۳ روزه که می خوام بشورمش اما ... خو  به من چه که وقتم کمه...۴ روز میایم رشت یه خروار کار عقب مونده باید انجام بدیم...مگه چند تا دست دارم..اصلا مگه چقدر جون دارم...منم آدمم...تفریح می خوام..دوس دارم با دوستام برم بیرون...سینما..چت چقدر کار آخه...

آره می دونم باز خل شدم...اما جدا خسته ام...هر دفعه که میام رشت کلی کار دارم که باید سر و سامونشون بدم...خیلی وقتا به خیلی هاشون نمی رسم...هزارتا تصمیم می گیرم که  عملی نمی شن...اونوقت می شم آدم بد قول...هیچ کی هم درکم نمی کنه...خاله و دایی و فک و فامیلم همش گله دارن...

ای بابا...همش نالیدم...

امروز جمعه اس...فردا باید برم مانتو هامو بگیرم...از خیاطی...خدا کنه خوب شده باشن...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 23:9  توسط yalda  | 

نه تو می مانی...نه اندوه...نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت...غصه هم خواهد رفت..آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 14:34  توسط yalda  |